توضیحات
رنگ شگفت انگیز روح ، نوشتۀ امیلی اکس.آر.پان ، داستان زندگی متلاطم دختری 15 ساله را روایت می کند که یک روز در راه برگشت به خانه ، از حضور پلیس ها و خودکشی مادرش باخبر می شود !
“لیا” فقط 15سال سن دارد و در تلاش است با غم از دست دادن مادرش کنار بیاید . او باور دارد روح مادرش در جسم یک پرنده دمیده شده و حالا قصد دارد برای مرهم گذاشتن بر درد از دست دادن مادرش و از طرفی آشنایی با گذشتۀ خانوادگی اش ، به تایوان ، نزد پدربزرگ و مادربرزگ مادری اش برود .
امیلی اکس.آر.پان در رمان زیبا و الهام بخش رنگ شگفت انگیز روح ، داستانی پر تعلیق ، میان واقعیت و جادو ، گذشته و حال ، عشق و دوستی ، امید و ناامیدی خلق کرده که مطمئناً هر خواننده ای با هر سن وسالی مسحور آن خواهد شد .
خواندن کتاب رنگ شگفت انگیز روح را به کسانی پیشنهاد می کنیم که :
حداقل 14 سال سن داشته و به داستان هایی الهام بخش با ژانر رئالیسم جادویی علاقمند هستند .
افتخارات کتاب رنگ شگفت انگیز روح :
- نامزد جایزۀ بهترین کتاب اول گودریدز
- در لیست پرفروش ترین آثار نیویورک تایمز
- برندۀ جایزۀ فریمن (Freeman Book Award)
- برندۀ جایزۀ والتر آنر(Walter Honor Award)
- نامزد جایزۀ لینکن در سال 2020
- نامزد جایزۀ Asian/Pacific American
- نامزد جایزۀ لینکلن (Lincoln Award)
- و …
نظر منتقدان در مورد کتاب رنگ شگفت انیگز روح :
- کاوشی هیجان انگیز در اندوه و تأثیرات پنهان افسردگی . (Publishers Weekly)
- یک رمان خیره کننده در مورد اندوه ، عشق و خانواده. (Barnes & Noble)
- شعرگونه و پرتعلیق . (New York Times)
تکه هایی از متن کتاب رنگ شگفت انگیز روح :
رویاهایم بین هر تپش، تکهپارههایی از خاطرات قدیمی را بیرون میکشیدند… پدر و مادرم میخندیدند. جشن تولد بود… کیک شکلاتی روی صورت همه مالیده شده بود. مامان به خاطر من با انگشت پاهایش پیانو میزد. بابا آواز آهنگین مندرآوردیاش را میخواند: «لی نخودی، چقدر شادی! آه ای خدا، نفسم گرفت!»
شب قبل از مراسم خاکسپاری بود؛ ساعت حدود سه صبح، با صدای در از خواب بیدار شدم. خواب نمیدیدم؛ مطمئن بودم، چون مادهغول توی رویایم داشت با آهنگ پیانو آوازی را زمزمه میکرد. هیچکس از جایش تکان نخورد. نه پدرم، نه گربهٔ مامانم. سرمای کف چوبی خانه، پایم را آزار میداد. وقتی وارد سرسرا شدم، میلرزیدم، افت دما برایم عجیب بود. در سنگین را کشیدم و باز کردم و چراغ ایوان روشن شد.
خیابان خانهمان در حومهٔ شهر، بنفش و تاریک بود. بهجز صدای جیرجیرکی که لابهلای چمنها ضربآهنگ زمان را نگه میداشت، صدایی نمیآمد. صدایی در دوردست توجهم را جلب کرد. در آسمان تیرهٔ قبل از طلوع، لکهای سرخرنگ دیدم. یکی دو بار بال زد. دُمش هم به دنبال بدنش ظاهر شد؛ مثل پرچم توی هوا تاب میخورد. جانور از جلوی ماه نیمه و از کنار سایهٔ ابری گذشت.
حتی وقتی پرنده مستقیم از بالای حیاط رد شد تا روی ایوان فرود بیاید هم نترسیدم. پنجههایش لرزههای کوتاهی روی چوب میانداخت. وقتی روی دو پایش ایستاد، تقریباً همقد خودم بود.
پرنده گفت: «لی.»
رویاهایم بین هر تپش، تکهپارههایی از خاطرات قدیمی را بیرون میکشیدند… پدر و مادرم میخندیدند. جشن تولد بود… کیک شکلاتی روی صورت همه مالیده شده بود. مامان به خاطر من با انگشت پاهایش پیانو میزد. بابا آواز آهنگین مندرآوردیاش را میخواند: «لی نخودی، چقدر شادی! آه ای خدا، نفسم گرفت!»
شب قبل از مراسم خاکسپاری بود؛ ساعت حدود سه صبح، با صدای در از خواب بیدار شدم. خواب نمیدیدم؛ مطمئن بودم، چون مادهغول توی رویایم داشت با آهنگ پیانو آوازی را زمزمه میکرد. هیچکس از جایش تکان نخورد. نه پدرم، نه گربهٔ مامانم. سرمای کف چوبی خانه، پایم را آزار میداد. وقتی وارد سرسرا شدم، میلرزیدم، افت دما برایم عجیب بود. در سنگین را کشیدم و باز کردم و چراغ ایوان روشن شد.
خیابان خانهمان در حومهٔ شهر، بنفش و تاریک بود. بهجز صدای جیرجیرکی که لابهلای چمنها ضربآهنگ زمان را نگه میداشت، صدایی نمیآمد. صدایی در دوردست توجهم را جلب کرد. در آسمان تیرهٔ قبل از طلوع، لکهای سرخرنگ دیدم. یکی دو بار بال زد. دُمش هم به دنبال بدنش ظاهر شد؛ مثل پرچم توی هوا تاب میخورد. جانور از جلوی ماه نیمه و از کنار سایهٔ ابری گذشت.
حتی وقتی پرنده مستقیم از بالای حیاط رد شد تا روی ایوان فرود بیاید هم نترسیدم. پنجههایش لرزههای کوتاهی روی چوب میانداخت. وقتی روی دو پایش ایستاد، تقریباً همقد خودم بود.
پرنده گفت: «لی.»









دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.