توضیحات
جنیفر ای.نیلسن در کتاب قرنطینه ، شما را با ماجراهای دختری قهرمان،شجاع و امیدوار به نام “آنی ملز” همراه می کند. نتیجه ی الهام بخشی که می توان از داستان این کتاب گرفت ، داشتن امید،شجاعت و همبستگی در نهایتِ مشکلات و سختی های زندگی است.
ماجرای کتاب قرنطینه از این قرار است که یک بیماری به نام “اسکورج” ، سراسر شهر “کلدن” را فرا گرفته و مردم را به وحشت انداخته. نگهبان ها افرادی که مشکوک به اسکورج هستند را مجبور به انجام آزمایش می کنند و در صورت مثبت بودن ، به جزیره ای که قبلاً یک زندان بوده ، به نام “اتیک” فرستاده و در “کلونی” ، قرنطینه می کنند.
یکی از این افراد ،شخصیت اصلی داستان ، “آنی ملز”است . اما آنی با بقیه ی شهروندان فرق می کند. او که دختری زیرک است ،متوجه رفتار های عجیب و اتفاقات مشکوک کلونی می شود ؛ همین باعث می شود آنی و دوستش “ویول”، به دنبال کشف راز نهفته ی این جزیره ،وارد ماجراهایی جذاب و مرموز ، شوند .
خواندن کتاب قرنطینه را به کسانی پیشنهاد می کنیم که :
در رده ی سنی +12 هستند و اهل داستان های ماجراجویانه،پرازهیجان و رمز و راز هستند .
نظر منتقدان درمورد کتاب قرنطینه :
- با یک قهرمان زن قوی و سه بعدی ، و پیرنگی که مخاطبین را واردار می کند به حدس زدن ادامه دهند . (School Library Connection)
- کاراکترهای این اثر ،خوش ساخت و به یادماندنی هستند . (School Library Journal)
- با پیامی مهم درمورد اینکه چگونه اطلاعات غلط باعث شکل گیری تعصب می شود . (Publishers Weekly)
تکه هایی از کتاب قرنطینه :
چاقو خیلی عمیق فرو نرفت، اما آنقدری درد داشت که چشمانم پر از اشک شوند. دندانهایم را به هم فشار میدادم تا جیغ نزنم؛ هم از ترس و هم از درد. ساعدم را شکافت و فوراً از آن خون گرفت. دیدن خون برایم مهم نبود؛ نازکنارنجی نبودم. بیشتر نگران این بودم که دکتر بعدش میخواهد چهکار کند.
درحالیکه براگ داشت همچنان بازوهایم را به طرف میز محکم فشار میداد، دکتر کرش برگشت پشتش و یک تکه پارچه را از شیشهای بیرون آورد. پارچه خیس بود و دکتر آن را فقط با نوک انگشتانش گرفته بود.
حالا دیگر ترسیده بودم، پرسیدم: «روی اون پارچه چیه؟ این کار رو نکن!»
او گفت: «آروم باش، این همون مادهایه که توی اون فنجونی بود که خوردی. ولی اینطوری مستقیم میره توی خونِت و از همهی تراشویدهایی که توی بدنته رد میشه. عکسالعمل سریعتری هم میبینیم.»
این حرفش باید من را آرامتر میکرد. من آزمایشِ فنجان را با موفقیت رد کرده بودم؛ پس حتماً توی این آزمایش هم موفق میشدم، اما بیشتر از همیشه ترسیده بودم. وقتی دکتر پارچه را محکم به دور زخمی که ایجاد کرده بود بست، ساعدم کمی سوخت. حداقل جلوی خونریزی را میگرفت.
پرسیدم: «چقدر طول میکشه؟ چقدر طول میکشه تا عکسالعملش رو ببینین؟»
کرش گفت: «چند دقیقه. الآن تفاوتی حس میکنی؟









دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.