توضیحات
کافه ای به نام چرا ، نخستین اثر جان پی.استرلکی ، رمانی تمثیلی و قدرتمند ، درمورد معنای حقیقی یک زندگی موفق است . با جان در یک سفر شگفت انگیز که طی 19 فصل کوتاه نوشته شده است همراه می شوید و در نهایت به شیوه ای جدید به ابعاد مختلف زندگی تان نگاه خواهید کرد .
این رمان در مورد مردی ست که از کار و زندگی روزمره اش خسته شده و تصمیم می گیرد خودش را به یک سفر تفریحی دعوت کند . “جان” به دل جاده می زند ولی در میانه های راه ، برای کمی استراحت و خوردن غذا ، سر از کافه ای به نام چرا در می آورد .
وقتی گارسون ، منوی غذا را مقابل او می گذارد ، در کنار اسم غذاهای مختلف ، جان با سه سؤال عجیب روبرو می شود :
- چرا اینجا هستی ؟
- آیا از مرگ می ترسی ؟
- آیا از زندگی رضایت داری ؟
اگر شما با این سه سؤال مواجه می شدید ، چه جوابی برای هریک از آنها داشتید ؟
………………………………..
این سه سؤال ذهن جان را به شدت به خود مشغول کرد و باعث شد مسیر سفر جان به کلی تغییر کند . شما نیز با خواندن کتاب حاضر ، میتوانید همسفر جان شوید و به پاسخ این پرسش مهم و بنیادی برسید : ارزش حقیقی زندگی در چیست ؟
خواندن کتاب کافه ای به نام چرا را به کسانی پیشنهاد می کنیم که :
به کتاب های روانشناسی و خودیاری علاقمند هستند . در این کتاب به جای استفاده از جملات سنگین و خسته کننده ، شما با خواندن داستانی جذاب و سرگرم کننده ، نکات مهم و ارزشمندی درمورد زندگی و موفقیت خواهید خواند .
افتخارات کتاب کافه ای به نام چرا :
- بیش از هزار نسخه فروش در یک سال
- در صدر کتاب های پرفروش آمریکا و اروپا
- فروش در بیش از 30 کشور
- در فهرست کتاب هایی که زندگی تان را دگرگون خواهد کرد
نطر منتقدان در مورد کتاب کافه ای به نام چرا :
- کتاب “کیمیاگر” برای قرن بیست و یکم .
RBA Libros) - به محض اینکه وارد دنیای این کتاب شوید ، نمی خواهید آن را کنار بگذارید . (Midwest Book Review)
- کتاب راهنمای کوچک ، اثر جان . پی .استرلکی سؤالی عمیق برای خوانندگان مطرح می کند : چرا من اینجا هستم؟ (Orlando Sentinel))
- ژرف ، راهنمایی برای زندگی . (Orlando Sentinel)
تکه هایی از متن کافه ای به نام چرا :
یک هفته مرخصی گرفته بودم. هدفم این بود که از هر چیزی که به کار مربوط میشد دور باشم.
عقربه بنزین تازه داشت زیر خط قرمزی که با حرف E مشخص شده بود میرفت که نوری به چشمم خورد. چند مایل عقبتر از فرط استیصال در یک تقاطع به سمت چپ پیچیده بودم. اگرچه نمیدانستم این راه فرصت بهتری در اختیارم میگذارد یا نه، دل به دریا زدم. توجیه من در آن زمان این بود که دستکم این جاده با کلمه «قدیم» نامگذاری نشده بود.
با صدای بلند گفتم: «هر چه باداباد!»
وقتی به نور نزدیکتر شدم، دیدم چراغ یک خیابان است. در محلی دورافتاده که گویا وسط ناکجاآباد بود، تک چراغی با نور سفید میدرخشید.
همچنان که به سمت نور میرفتم در دلم دعا میکردم: «کاش چیزی آنجا باشد.» و البته چیزی بود.
وقتی به چراغ رسیدم، از جاده خاکی کشیدم کنار و وارد یک توقفگاه شنی شدم. در کمال ناباوری، جلوی من ساختمان مستطیلشکل سفید و کوچکی به چشم میخورد که در بالای آن نام «کافه چرا» با تابلوی نئون آبیرنگی میدرخشید. مسئله دیگری که باعث حیرت من شد این بود که سه خودروی دیگر در توقفگاه بود. چون دستکم ظرف یک ساعت گذشته خودرویی را در مسیر ندیده بودم، در دل گفتم: آنها از هر جا آمده باشند شک ندارم از آن مسیر نبوده که من آمدهام. چه بهتر! امیدوارم به من بگویند چهجوری میتوانم از این ناکجاآباد خلاص شوم!
از پشت فرمان پایین آمدم و چند بار دستانم را در بالای سرم کش و قوس دادم تا خشکی و کوفتگی بدنم رفع شود. سپس به طرف ورودی کافه به راه افتادم. هلال بزرگی از ماه و هزاران ستاره در آسمان سیاه شب خودنمایی میکرد. بهمحض اینکه در کافه را باز کردم، زنگولههای کوچکی که در پشت آن آویزان شده بود ورودم را اعلام کرد.
بوی خوش غذاهای اشتهاآور همچون موجی به سویم سرازیر شد. تعجب کردم که چرا تا آن لحظه متوجه نشده بودم چقدر گرسنهام. دقیقآ نمیدانستم این بوی خوش برخاسته از چه غذایی است، اما درهرحال تصمیم گرفتم سه پرس از آن را سفارش دهم!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.