توضیحات
کتاب انسان در جستجوی معنا ، نوشتۀ ویکتور فرانکل ،روانپزشک و نویسنده ی مشهور اتریشی است . این کتاب مجموعه ای از خاطرات او در اردوگاه های کار اجباری آشویتس و یافته هایش درمورد علم معنا درمانی یا لوگوتراپی است.
در بخش اول این کتاب ، خاطرات ویکتور فرانکل از زندانی شدنش در اردوگاه کار اجباری را میخوانیم که سعی می کند با وجود دیدن کشته شدن دیگران، رنج و سختی و تحقیر خود و دیگر زندانی ها ، عمرش را به بیهودگی نگذراند و به ارزش های انسانی اش پایبند بماند. ویکتور سعی می کند به شناخت معنای حقیقی خود در زندگی برسد و زندگی اش را بیهوده در اردوگاه سپری نکند .
ویکتور بعد از بررسی شرایط زندانیان به این نتیجه می رسد که بیماری و نبود غذا علت مرگ آنها نیست بلکه ناامیدی و نداشتن یک هدف غایی ،علت اصلی نابودی آنهاست . اینجاست که او دانش معنادرمانی را کشف کرده و در قسمت دوم کتاب انسان در جستجوی معنا به معرفی آن می پردازد.
خواندن کتاب انسان در جستجوی معنا را به کسانی پیشنهاد می کنیم که :
در جستجوی معنای حقیقی هدف آفرینش خود در این جهان هستند ،هر کسی که به مطالعه ی این کتاب پرداخته ، نهایتاً تغییری اساسی در زندگی اش را تجربه کرده و به نظرم همین، برای خواندن یک کتاب کافی است .
نظر منتقدان درمورد کتاب انسان در جستجوی معنا :
- اثری جاودان . ( New York Times)
- نکوداشت امید در مواجهه با فقدانی غیرقابل تصور . (Barnes & Noble)
- یکی از تأثیرگذارترین کتاب ها در تاریخ آمریکا . (Library of Congress)
تکه هایی از متن انسان در جستجوی معنا :
یکى از تجارب شخصى خودم را براى شما بازگو مىکنم. درحالىکه از شدت درد به خود مىپیچیدم (بر اثر پوشیدن کفش پاره پاهایم زخم شده بود) چند کیلومترى را لنگلنگان با ستون گوشتى زندانیان از اردوگاه به سمت محل کار رفتم. سرماى سخت و باد تُند به صورتم مىنواخت. پیوسته در فکر مشکلات کوچک بىپایان زندگى سراسر مشقتبار خودم بودم؛ اینکه امشب چه غذایى خواهند داد، و اینکه اگر بهعنوان جیرهى اضافى یک تکه سوسیس بدهند آن را با تکه نانى عوض بکنم؟ یا آخرین سیگارم را که دو هفته پیش با کوپن بهدست آوردم با یک کاسه سوپ مبادله بکنم؟ چگونه مىتوانم تکه سیمى پیدا کنم و به جاى بند کفش از آن استفاده کنم؟ آیا خواهم توانست به موقع به گروه کار همیشگى خود بپیوندم یا مجبور خواهم بود به گروه دیگرى ملحق شوم که سرکارگر بىرحمى دارد؟ چه کنم که بتوانم با کاپو رابطهى خوبى برقرار کنم، کاپویى که کمکم کند بهجاى این پیادهروىهاى وحشتناک و دراز روزانه کارى در اردوگاه بهدست آورم؟ از اینکه ناچار بودم هر روز و هر ساعت دربارهى این مسائل ناچیز بیندیشم، جانم به لب رسیده بود و کوشیدم ذهنم را به موضوع دیگرى مشغول کنم. ناگهان خود را بالاى سکوى سخنرانى در اتاقى روشن و گرم دیدم که در برابرم عدهاى سراپا گوش در صندلىهاى نرم فرو رفته بودند و به سخنانم گوش مىدادند.






دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.